تبليغاتX
نقطه نظرات متصدی بانکی مترجم دربانک ملی

نقطه نظرات متصدی بانکی مترجم دربانک ملی

"درکنار ایده های نو ،گشته ای تو بانک پیشرو "



About Weblog


گاهنوشته ها و در دلهای یک متصدی بانکی در بزرگترین بانک جهان اسلام

پروفايل نويسنده وبلاگ
Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

اولین شانس
انرژی مثبت فوق العاده ای وارد ذهنتان میشود
نامه ای از طرف خدا ( دوست عزیز نمازت رو لطفاَ بخون )
Always remember this:
: حواستون باشه " !!!!!!
نکته داره
اموزش اشپزی مرد به زن جالبه !
" عجب داستانیه "
به گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
نورزوتان پیروز و هر روزتان نوروز باد

Archive

هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته چهارم فروردین 1391
هفته سوم فروردین 1391
هفته دوم فروردین 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته سوم اسفند 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته اوّل دی 1390
هفته سوم آذر 1390
هفته دوم آذر 1390
هفته چهارم آبان 1390
هفته سوم آبان 1390
هفته دوم آبان 1390
هفته چهارم مهر 1390
هفته سوم مهر 1390
هفته چهارم اردیبهشت 1390
هفته سوم دی 1389
هفته اوّل مهر 1389
هفته سوم مرداد 1389
هفته چهارم خرداد 1389
هفته سوم خرداد 1389
هفته اوّل خرداد 1389
هفته اوّل اردیبهشت 1389
هفته دوم تیر 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388

Category

بانک ملی ایران (اولویتهای پژوهشی )

Links

سایت دانلود کلیپ امید 20.کام
سایت فاکلیپ.کام
قالب بلاگفا

Rss



مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
 
کشاورز گفت برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد
 
می کنم. اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری، من دخترم
 
را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد. در طویله اولی که بزرگ ترین بود
 
 ، باز شد . باور کردنی نبود. بزرگ ترین و خشمگین ترین گاوی که در
 
تمام عمرش دیده بود. گاو با سم به زمین می کوبید و به طرف مرد
 
جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید، تا گاو از مرتع گذشت.
 
دومین در طویله که کوچک تر بود، باز شد. گاوی کوچک تر از قبلی
 
 که با سرعت حرکت کرد .جوان پیش خودش گفت : منطق می گوید
 این را ولش کنم ،چون گاو بعدی کوچک تر است و این ارزش
 
 جنگیدن ندارد.سومین در طویله هم باز شد و همان طور که فکر می
 
 کرد ضعیف ترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده
 
بود.پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز
 
 کرد تا دم گاو را بگیرد اما………گاو دم نداشت!!!!
 
زندگی پر از ارزش های دست یافتنی است، اما اگر به آن ها اجازه
 
 رد شدن بدهیم ، ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.
 
برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را دریابی
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:42 قبل از ظهر توسط م.علوی |


 
سلامتی:
 
1- آب فراوان بنوشید.
2- مثل یک پادشاه صبحانه بخورید، مثل یک شاهزاده ناهار و مثل یک گدا شام بخورید..
3- بیشتر از سبزیجات استفاده کنید تا غذاهای فراوری شده.
4- بااین 3 تا E زندگی کنید:
 Energy   
Enthusiasm         (شورواشتیاق)
Empathy             (دلسوزی و همدلی).
 
5- از ورزش کمک بگیرید.
6- بیشتر بازی کنید.
7- بیشتر از سال گذشته کتاب بخوانید.
8- روزانه 10 دقیقه سکوت کنید و به تفکر بپردازید.
9- 7 ساعت بخوابید.
10- هر روز 10 تا 30 دقیقه پیاده‌روی کنید و در حین پیاده‌روی، لبخند بزنید
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:41 قبل از ظهر توسط م.علوی |


نامه ای از طرف خدا
 
 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا

برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می

خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و

به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی

جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن

دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه

کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی،

شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!! تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای

انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای

زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از

برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز

هم با من صحبتی نکردی!!! موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خانواده ات شب به خیر گفتی،

به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من

سلام کردی؟! هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر

مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی... احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و

برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران

صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت

که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم

بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی! آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی

ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید... دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی




نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:39 قبل از ظهر توسط م.علوی |


همیشه به یاد داشته باش:


وقتی از وضعیت زندگیت شکایت میکنی،

 

مردمانی هستن که برای داشتن زندگی مثل زندگی تو و بودن به جای تو
هرکاری حاضرن بکنن....

همچنین وقتی از وضع غذات شکایت میکنی، انسان هایی هستن که از نداشتن
 
 تکه نانی میمیرند....

پس....
از آنچه هستی شادمان باش....

و به خاطر آنچه داری شکرگذار.....
 
 
باور نـمی کنـم ...

خـالـق نظـم دانـه هـای انـار ،

زنـدگـی مـرا ...

بـی نظـم چیـده باشـد
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط م.علوی |


شيوه جديد دزدي موبايل
 
يه موتور سوار كه جعبه غذا پشتشه،
 
 خيلي ملتمسانه مياد كنارتون و میگه
 
ممكنه به اين شماره كه روی جعبه نوشته،
 
 زنگ بزنين و بهشون بگين که من آدرس رو
 
 پيدا نكردم. نمي‌تونم غذا رو برسونم...
 
موبايلم همراهم نيست!  خب شما هم
 
 پيش خودتون میگين فقط يه زنگه ديگه...
 
 موبايلمم هم كه پيش خودمه. بعد كه زنگ
 
 مي‌زنين يه خانوم از اونايی كه خيلی تند
 
حرف میزنن میگه يعني چي كه پيدا
 
نكرده؟؟؟!؟ اگه ممكنه يه دقيقه گوشی رو
 
 بدين بهش تا من آدرس رو دوباره باهاش
 
چك كنم. بعد هم هی حرفشو تكرار
 
 مي‌كنه و تند و تند حرف مي‌زنه.... خب
 
معلومه ديگه موتور سوارم به محض اين كه
 
 گوشی تون رو بگيره فرار میكنه.
 
فــــــــــوری به اشتراک بگذارید 
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 8:48 قبل از ظهر توسط م.علوی |


در گيرودار جنگ پارسيان و اعراب روزي مردي عرب، از يك پارسي

 پرسيد: چرا زنان شما حجاب ندارند؟ ، مرد پارسي گفت: حجابِ زنان

 ما پلكِ چشمانِ مردانِ ما است

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 9:4 بعد از ظهر توسط م.علوی |


                        زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

 

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

 

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

 

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن

 

 به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی

 

 … نمک بزن … نمک …

 

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری

!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط م.علوی |



 ماه آپریل است، درکنار یکی از سواحل دریای سیاه. باران می بارد، و شهر

 کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه

 در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را

می‌گذرانند. ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنها

 هتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یوروئی را روی

پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می

 رود.
صاحب هتل اسکناس 100 یوروئی را برمی‌دارد و در این فاصله می رود و

بدهی خودش را به قصاب می‌پردازد.

قصاب اسکناس 100 یوروئی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک

 می رود و بدهی خود را به صاحب مزرعه می پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به

تامین کننده خوراک دام  می‌دهد. تامین کننده خوراک دام برای پرداخت بدهی

 خود، اسکناس 100 یوروئی را با شتاب به تعمیركار شهر که به او بدهکار بود

 می‌برد. او در این اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را

انجام داده بود تا پولش را بعدا دریافت کند.

تعمیركار اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرا او زمانی كه تازه به این

 شهر آمده بود و پولی نداشت، به اعتبار، اتاقی کرایه کرده بود تا بعدا پولش

را بپردازد.  حالا هتل دار اسکناس را در دست داشت و تمام بدهی ها هم

پرداخت شده بود.
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی‌گردد و

اسکناس 100 یوروئی خود را برمی‌دارد و می گوید: از اتاق ها خوشش نیامد

 و شهر را ترک می کند.

ببینید چقدر شبیه زندگی ما است : در بانک پول فراوان است و

 

مردم با سرعت و شدت هرروز به بانک می روند و همین رویه بالا را

 

 در وسعت بیشتر دنبال می کننددر صورتی که هنوز همه مان بی

 

 پولیم (و شاید فقیر)

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط م.علوی |


 
ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی

 داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و

 صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد

 مناسبی پرورش دهم،  سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما

اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم

.لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.قدر دادن موقعیت فعلی خود باشید و از

 هر روز خود لذت ببرید.

برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم سپس برای بازیابی مجدد سلامتی

 مان پول مان را از دست می دهیم

--In the world there is only one virtue and it is knowledge
And only a sin of ignorance
 great Sufi - Rumi       در جهان تنها  يك  فضيلت وجود  دارد و آن آگاهي  است و  تنها  يك  گناه و  آن  جهل  است

 عارف بزرگ -مولانا

نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 6:25 بعد از ظهر توسط م.علوی |


گشت گرداگرد مهر تابناک,ایران زمین
روز نو آمد و شد شادی برون زندر کمین
ای تو یزدان , ای تو گرداننده ی مهر و سپهر
برترینش کن برایم این زمان و این زمین



به نام ایزد مهر

پروردگار دادار دادگر

همان خدایی که به پاکی و هستی نامش سروده زندگیست


به همه شما گرامیانی که مهر ورزیده و برایم شادباش نوروزی فرستاده اید

و به همه شمایانی که به نوروز مهر می ورزید

نورزوتان پیروز و هر روزتان نوروز باد

جامه را نوکنید، تن و روان و منش را پاک گردانید

فروهرهای درون را به تازه شدن همیشگی خود بیانگیزید و بپرورید

که امید را هرگز پروای ناامیدی نیست

که روشنایی خرد و راستی را هرگز نمی توان در تاریکی اسیر نگاه داشت

که پیام فرهنگ بنیادین ایرانی و انسانی را

که پیام خرد و راستی و مهر را،   که پیام اشوزرتشت را

همۀ جهانیان خواهند شنید و خواهند دانست

خود را برای نو شدن و نو گرداندن آماده گردانید

نوروز جهان فرارسیده است

دیر زیوید شاد زیوید تا زیوید به کامه زیوید



نوروز سال 1391خورشیدی


. پیوسته دلتان شاد و لبتان خندان باد

شاد زی

مهر افزون

نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 9:0 قبل از ظهر توسط م.علوی |